لبخندی بهم میزنه اما من نمیدونم چیکار باید بکنم اما با دهن بسته لبخندی بهش میزنم. _می خوای در و باز کنی؟ مبهوت شده به اطراف نگاه می کنم و میگم: _اوه با زحمت کلید و از توی کیفم بیرون میارم و دَرو باز می کنم و هر دو وارد میشیم درو قفل می کنم و می چرخم که اونو نزدیک به خودم میبینم انقدر نزدیک که میتونم گرمایی که از بدن جذاب عضله ایش تابش میشه ورو حس کنمبهش نگاه می کنم که می بینم اون با شهوتی خاص به چشمای من نگاه میکنهاون منو آروم به سمت در هل داد و بدن خودشو به من چسبوند. باسن منو می گیره با نفس ها
برچسب:
نویسنده: الینا محمودی
تاريخ: دوشنبه
26 مرداد
1405 ساعت: 18:04